تبليغاتX
کودکم تو فردایی و امروزت در غبار زمان...


























کودکم تو فردایی و امروزت در غبار زمان...

خاطرات روزانه فرشته ای کوچولو به نام کیان

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
نوشته شده در سه شنبه 7 دی1389ساعت 20:29 توسط طاهره|

CafeMom Tickers
نوشته شده در سه شنبه 7 دی1389ساعت 18:4 توسط طاهره|

وای که چقدر خوشحالم که دوباره میرم ایران

البته اینا هم از زبان مامانی هم کیان .

کیان جون باید قول بده که تو این مدتی که ایران هستیم

مامانو اذیت نکنه و بهونه بابایی اش رو نگیره .از این بابت

خیلی نگرانم .چون شدیدا وابسته باباجونشه .

غذاشو خوب بخوره تا وقتی برگشتیم بابایی ببینه که بزرگتر

از الان شده.

کمتر از ۲۴ساعته دیگه ماسفرخودمون رو شروع میکنیم و

آرزو دارم سفر خوبی باکیان جون داشته باشم و خستگی

سفرکیان رو اذیت نکنه .

این دومین سفری که من و کیان جون باهم هستیم .ما

بعداز ۱ماه برمیگردیم بایه عالمه خاطره و عکس .

احتمالا تولد کیان امسال تو ایرانه و در کنار خانواده .

تا گزارش بعدی که نمیدونم کی باشه

خــــــــــــــــــــــدانگـــــــــــــــــــــهـــــــــــــــــدار

 

نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 4:13 توسط طاهره| |

اول از همه به امیرعلی جون پسرخاله کیان جون تبریک واسه ختنه اش که

بالاخره طلسمش شکسته شد و دیروز انجام شد .همش یاد اون روزی افتاده

بودم که کیان ختنه شد چقدر استرس داشتم و نگران بودم .

خداروشکر به سلامتی و بدون هیچ دردسری ختنه اش انجام شد

همون دکتر کیان انجام دادو عالی بود.دیشب که واسه عرض تبریک زنگ زده

بودیم ایران همه قضایا تعریف شدو آقا دوماد تشریف برده بودن بیرون

یعنی به این سرعتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

دومین خبر مهم اینه

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

من و کیان جون داریم واسه یه مدت کوتاه میریم

.

.

.

.

.

ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــران

آخ جون

 البته این آخ جون از طرف کیانه هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دیگه حوصلت سر نمیره و تو خونه آویزون مامان نیستی

تازگیها کیان میگه

خونه ..............اونه

مخصوصا وقتی بیرونیم و داریم برمیگردیم و نزدیک خونه

میشیم همش میگه مامان مامان اونه اونه

اگه هم خیلی بهش خوش گذشته باشه میگه

مامان مامان اونه نه نه نه

جاهایی رو که باهم میریم رو بلده چراکه وقتی از کنارشون رد

میشم مثلا میگه نون-یعنی جایی که نون خریدیم

بق(برق)جایی که برق میخریم

پتزا .پیتزافروشی

این روزا................

بیشتر از همیشه دوستت دارم و خدارو به خاطر داشتنت

شکر میکنم .

نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 19:27 توسط طاهره| |

از زبان کیان کوچولو ...

فردا تولد بهترین بابای دنیاست

آره تولد باباجون من بابافرزاد خودم که به اندازه یه دنیا

دوستش دارم و اینقدر بهش وابسته شدم که اگه ۱ساعت

نبینمش دلم واسش تنگ میشه و اونم اینقدر منو دوست داره

که به عشق من میاد خونه که با خنده های من همه خستگی

هاش فراموش میشه .

دوستت دارم باباجون

تولدت مبارک

میدونم یه روزی شما هم با اومدن به این دنیا دل مامان و باباجونت

رو شاد کردی و یه دنیا شادی رو به خونشون آوردی

امیدوارم سالهای سال کنار هم باشیم و منم بتونم فرزند صالحی

واسه شما و مامانی باشم

تــــــــــــــــــــــولـــــــــــدت مــــــــــــــبارک

مامان جون مینویسه .........

کدامین هدیه را به قلب مهربانت تقدیم کنم که خود گنجینه

زیباییهای عالمی؟

همسرعزیزم و پدر مهربان

تولدت مبارک با تقدیم هزاران گل رز

 

نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 23:29 توسط طاهره| |

امیرعلی جون تولدت مبارک

فردا تولد امیرعلی.ای کاش ماهم

اونجابودیم

امیرعلی پسر خاله کیان جونه که

۲ماه از کیان بزرگتره و تو این ۲سال

فقط ۲ماهشو باهم بودن و تو همون

۲ماه هم همش با هم میجنگیدن و

میزدن همدیگرو.

امسال هم مث پارسال تولدش نیستیم و

از همینجا روی ماهشو میبوسم و دلم هم

حسابی تنگشه .

خاله جونی تولدت مبارک

اینم عکس امیرعلی جونه که البته

این عکس واسه تابستون گذشته است و

عکس جدیدی ازش ندارم که بزارم.

 

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 22:44 توسط طاهره| |

اینجا هم رستوران ایرانی.

مامانی چرا میزو اینطوری چسبیدی

 

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 21:0 توسط طاهره| |

دیروز که جمعه بودو شب نشینی خونه یکی از دوستان

بودیم طبق معمول همیشه کیان شروع کردبه شیطنت و

بازیگوشی .میوه و بقیه چیزها روی میز بود هرازگاهی کیان

کیان یه دستی توش میبردو با چشم غره های من مواجه میشد

من که حواسم به صحبت کردن بود اومد چاقوروبرداشت و واسه

خودش شروع کرد به مثلا پوست کردن خیار

هی من گفتم کیان بده من

کیان بده به من

گوش نداد که نداد

صاحبخونه هم نظرش این بود که ازش نگیریید که اگه دستش

رو برید هرگز سمت چاقو نره و بترسه ولی من اعتقادی به این

حرف نداشتم و اصرار میکردم که چاقو رو ازش بگیرم که

یــــــــــــــــــــــهو با جیغ کیان ۱متر از جاپریدم

بچم انگشت شتش رو بریده بود و کلی هم خون اومد

حالا مگه میذاشت که دستش رو چسب بزنیم حالا از چسب هم

میترسد اینقدر گریه کرد که آخر مجبور شدیم چسب رو هم بکنیم

از دستش ولی ۱ساعتی سمت چاقو نرفت که نرفت

ولی بعدش ۲بارهههههههههههههههههههههههه

امان از دست این وروجک

فردای اون روز هم همش یادآوری میکرد

انگشتش رو نشون میدادو میگفت

عمویعنی خونه عمو دستم اینطوری شد

قربونت بره مامانی

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 1:44 توسط طاهره| |

بــــــــــــــــاتــــــــاخیر....

۲۱فروردین سالگرد روزی بود که موهاتو واسه اولین بار

کچل کردیم و وای که چه روزی بود چقدر گریه کردی و

از اونجا بود که تصمیم گرفتم که دیگه هیچوقت این کارو نکنم

وای که چقدر هم تو رشد موهات تاثیر داشت

همش الکی بود ای کاش به حرف کسی گوش نمیکردم

یه عکس از اولین روز کچلی اش (۱۱ماهگی)

این یکی هم کیان با ۱سال تفاوت

و همینطور ماهگرد تولد دوردونه مامانی در ۲۴فروردین

یعنی شاهزاده مامانی ۲۳ماهه شدههههههههههههههه

هرروز که میگذره و شاهد بزرگ شدنت هستم میفهمم که

هیچ لذتی بالاتر از این نیست ...........

نازنینم دوست دارم و بهت میبالم

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 1:23 توسط طاهره| |

سلام ........................

بعد چندباری که دوستان زحمت کشیدن و کیان رو به خاطر

کمردردم چندروزی نگه داشتن (که البته ازشون واقعا ممنونم)

کیان کمی لجباز-بهونه گیرو البته وابسته تراز قبل شد

البته این  وابستگی اش این طوری شده بود که وقتی برمیگشت

خونه اصلا ازم جدانمیشد و همش دنبالم بود حتی..

واین خیلی اذیتم کردو احساس کردم خلا منو فهمیده

حتی تو اون چندروز که بابای اش بهش غذامیدادو کارای دیگه ....

دیگه بعد این چندروزکه دیگه نمیزاشت و میگفت مامان -مامان

دیگه لطف الهی هم شامل حالم بود و کمرم بهتر شد و کیان هم

برگشت به روزهای قبل.........

 

نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391ساعت 14:39 توسط طاهره| |

۱-عمه   

          

۲-عمو

 

۳-آله(خاله)

 

۴-داز(گاز)

 

۵-ماس(ماست)

 

۶-آس(آش)

 

۷-اس با ضمه(سس)

 

۸-تش(ترش)

 

۹-نن با ضمه(تند)

 

۱۰-ببات(موبایل)

۱۱-بوس

 

۱۲-برد

 

۱۳-پتا(پیتزا)Emoticon Eating Spaghetti, pastaددابا فتحه(غذا)

 

۱۴-تتی(کشتی)

 

۱۵-اونه(خونه)

 

۱۶-تش(با کسره-چشم)

۱۷-بیشی(گربه)Animal321

۱۸-هاپوAnimal243

۱۹-ننون(میمون)Animated26

۲۰-دش(کفش)

 

۲۱ـموز

نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 20:10 توسط طاهره| |

روز طبیعت است و تفریح و تفرج

یه روز آفتابی و گرم که روز مناسبی واسه گردش

بالاخره ۱۳بدر بعد از ۱۳روز عیددیدنی و ددررفتنهای کیان اومد

و باید یه برنامه واسه دومین ۱۳بدر کیان میریختیم پارسال ۱۳بدرو

کنار نیل بودیم و کیان اون موقع ۱۰ماه داشت و یه نی نی تپل و

جیگربود و امسال ۱سال و ۱۰ماه داره .پارسال یادمه لختش کردم

و گذاشتمت توی آب ولی میترسیدی و گریه میکردی و انگاری کلا

از آب میترسی چه تو وان خونه چه توی دریا چه توی رود

خلاصه جونم واستون بگه ۱۳بدر امسال خیلی ۱۳بدر نبود

 ولی بدهم نبودامسال مامانی کیان که من باشم کمردردی

داشتم که تا حالا تجربه اش نکرده بودم .دوستان برنامه پیک نیک

گذاشتن و به اصرار اونها و البته خودم به خاطر کیان چندساعتی

رفتیم و سبزه ای گره زدیم و آش رشته ای پختن و کیان هم تا

دلش خواست نق زدو خاک بازی کرد.ولی در کل بهش خوش

گذشت .امسال ۴مین سالی بود که ۱۳بدرو تو غربت بودیم و

واسه کیان ۲مین سال.و امیدوارم سال دیگه کنار خانواده و در وطن

باشیم .

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 20:9 توسط طاهره| |

big-animated Smileybig-animated Smileybig-animated Smiley

سلام به تکدونه مامانی که الان پیشم نیست و دلم حسابی

تنگشه تازه میفهمم که زندگی بدون اون هیچ معنایی نداره

همش تو فکرشم که داره چیکار میکنه و نکنه بدون من اتفاقی

واسش بیفته. داستان از این قراره که مامان جون کیان که من

باشم چند هفته ای که کمردرد شده و چند روزی که کمردردم

تشدید شده و با دکتر رفتن و این حرفا باید استراحت مطلق

داشته باشم که ایشالا به زودی بهبود پیدا کنم

ولی مگه با وجود کیان میشه .مگه میشه که کیان رو روزی چندبار

بغل نکردو ..............

مگه میشه وقتی جیگر طلای مامانی میگه باهام بازی کن

باهاش بازی نکردو .......

خلاصه دوستانم لطف دارن و هرروز یکیشون زنگ میزنن و میگن

که بیان و کیان رو ببرن که نگهش دارن مخصوصا اونایی که بچه

همسن کیان دارن .روز ۵شنبه یکی از دوستان زنگ زدو گفتش

که میخواد بیاد کیان رو چند روزی ببره پیش خودشون تا اینکه

حال من بهتر بشه ولی من قبول نکردم و گفتم که نمیتونم دوریشو

تحمل کنم ولی چند ساعتی بردمش اونجا و موند

منم که همش دلتنگ و نگران بودم و همش زنگ میزدم و میخواستم

که صداشو بشنوم خلاصه ۳ساعتی ازش دور بودم و وقتی که آوردنش

دوستم میگفت که اصلا بهونه شمارو نگرفته و همش دنبال بازی بوده

و الان هم به زور اومده و از ماشین پیاده نمیشده

مثل اینکه  حسابی بهش خوش گذشته بود

خوب خدارو شکر ..................................

و امروز دوباره این اتفاق تکرار شد و یکی دیگه از دوستام اومد و کیان

رو باخودش برد تا من استراحت کنم

ولی واقعا خونه بدون صدای تو خاموشه و زندگی صفایی نداره

فقط میخوام به یه چیز اعتراف کنم و اون اینه که ...................

بعد مدتهای طولانی من و بابایی با آرامش یه ناهار خوردیم Valentine smiley 043

 

نوشته شده در شنبه 12 فروردین1391ساعت 17:35 توسط طاهره| |

امروز پنجمین روز عیده و مامان زرنگ شده و هی میاد تو وبلاگت و

میخواد که خاطراتتو ثبت کنه .

یه همسایه داریم که واسه کشور اردن هستن و یه پسر کوچولوی

ناز مث کیان دارن و اسمش علی و فقط ۱ماه اختلاف سنی دارن

علی ۱ماه بزرگتر از کیان هست

این علی آقای ما با کیان اصلا نمیسازن و هر موقع همدیگرو میبینن

شروع میکنن به زدن همدیگه .

 

قبلا کیان از علی خیلی میترسید

هر وقت میزدش فقط نگاش میکردو گریه میکرد ولی از ۱ماه پیش

کیان هم یاد گرفته که بزنه و مارو هی خجالت میده

امروز علی اومد خونمون که با کیان بازی کنه

من تو آشپزخونه بودم که صدای جیغ هردو بلند شد وقتی رفتم

که ببینم چی شده دیدم کیان روی علی اقتاده و دارن گریه میکنن

بابایی که شاهد ماجرا بود گفتش که کیان میخواست علی رو بوس

کنه که یهو افتاد روش و سر علی خورد به میز عسلی

طفلی علی از گریه شده بود عین لبو .دوربین کجا بود که فیلم برداره

خلاصه من علی رو بغل کردم و بابا هم کیان رو .

حالا هی این گریه کن و هی اون

وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی سرم رفت

دیگه حالا مگه علی میرفت سمت کیان ازش میترسیدو کیان

هم میخواست بوسش کنه و از دلش در بیاره ولی اون راه نمیداد

خلاصه داستان این که

کیان با کتک اون بچه طفلی رو راهی خونشون کردو ................

این بود دوستی خاله خرسه کیان جان

 

نوشته شده در شنبه 5 فروردین1391ساعت 19:38 توسط طاهره| |

سلام

امروز پنجمین روز عیده و تقریبا هرشب واسه عید دیدنی

به دوستان سرمیزنیم وجیبای کیان پر پول شده ولی هنوز

متوجه عیدی نیستی

با شروع سال جدید کیان هم دامنه لغاتش روبرده بالا و چیزی

نمونده که به دیگه شروع به حرف زدن بکنه

قبلا خیلی از کلمات رو میگفتی البته خیلی نامفهوم که فقط مامان

و بابا متوجه میشدن ولی الان دگه داره همونارو تصحیح میکنه

قبلا ماما الان مامان

غذا----------------ددا

سفره....................دده با ضمه

بادکنک-----------------بادی

مبل--------------------مل با ضمه

ایمان ----------------امان

مسیح--------------منی

افتاد------------------اتاد

بده--------------------بده

پاشو-------------------بادو

آره-----------------------آده

ماست--------------------ماس

ترش.............................تس

تند................................نن با ضمه

موبایل.............................بابایل

چشم ................................تش

سس.......................اس

علی......................ادی

عباس......................عباس وای که مث ماه میگی (سرزبونی)

الان هم که دیگه بیدار شدی و اومدی سراغ من و تمرکز رو بهم زدی

پس تا برنامه بعدیییییییییییییییییییییییییییییییییی خدانگهدار

طوطی سخنگوی مامان

نوشته شده در شنبه 5 فروردین1391ساعت 13:24 توسط طاهره| |

همیشه وقتی به آخر سال میرسم میشینم و از اول سال

تا آخر سال همه اتفاقات رو چه خوب و چه بد مرور میکنم

پارسال سال ۹۰ با شروع سال هدیه ای داشتم که خدا بهم

داده بود و یه سین زیبا مث سین های دیگه بود منظورم پسرم

کیان است .پارسال قرار بود واسه همیشه از اینجا بریم

ولی قسمت نبود و موندگار شدیم

پارسال تولد یکسالگی کیان رو داشتیم که خیلی خوش گذشت

یه سفر به ایران بود که تو تاریخ ۱۱/۴/۹۰بود و برگشتمون ۱۴/۷/۹۰بود

وخیلی اتفاقات دیگه که اگه بخوام بنویسم شاهنامه ای میشه

دیگه همه وقتمو فکرمو وجد کیان گرفته و هر موقع که نگاش میکنم

از اینکه اینقدر بزرگ و شیرین شده لذت میبرم

تو سالی که گذشت کیان ۳بار سرماخوردگی داشت که ۲بارش خیلی

اذیت شد و کلی وزن کم کرد .ولی الحمدالله مشکل دیگه نداشت

عید پارسال کیان ۹ماه و ۶روزش بود و یه کوچولوی تپلی باکلی شیرینی

و امسال ۱سال و ۹ماه و ۷روزش بودو یه پسر شیطون که یه دقیقه هم

یه جا بند نمیشه و وزنش ۱۵کیلو ۶۰۰گرم هستش

امیدوارم که سال به سال که میگذره وقتی که بزرگ شدی

موفقیتهای زیادی کسب کنی ومن هرسال موفقیتهاتو ثبت کنم .

نوشته شده در پنجشنبه 3 فروردین1391ساعت 19:23 توسط طاهره| |

آموزش کاشتن سبزه عید نوروزآموزش کاشتن سبزه عید نوروزآموزش کاشتن سبزه عید نوروز

سلام به گل پسرم که این روزا همدم تنهاییهای مامانه و

وقتی دلم میگیره با یه لبخندت شاد میشم

سلام و صد سلام به جگر گوشه ام که ۳ساله که به یادش و

وجودش شادم و زندگیمونو پر از لبخند و شادی کرده

و تبریک و هزاران تبریک به خاطر

ســــــــــــــــــــــــــــال نـــــــــــــــــــــــو

ســـــــــــــــــــــــــــال جـــــــــــدیـــــــــد Msn Emoticon Easter Eggs  Msn Emoticon Easter Eggs 173.gif Smiley

عزیز کوچولو

عِیــــــــــــــــــــــــدت مبارک

و تبریک به همه کوچولوهایی که با تو تو یه روز و یه ماه به

دنیا اومدن و زندگی مامان و باباهاشونو زیبا کردن

امروز ساعت ۸و ۱۱ دقیقه صبح به وقت اینجا شروع سال جدید بود

حیوان سال جدید اژدهاست و رنگ سال نارنجی

دیشب برای پارسال پایان خوبی داشتیم و برای امسال شروع زیبا

دیشب تولد خاله فاطمه (دوست مامانی )بودوشام دعوت بودیم

رفتیم رستوران و خیلی خوش گذشت و اونجا جشن گرفتیم

و قرار بر این شد ساعت تحویل دور هم باشیم تا تو این غربت

تنهایی دلمون نگیره خلاصه صبح ساعت ۷:۳۰ تورو که خیلی

خواب آلود بودی از خواب بیدارت کردیم و با گریه رفتیم خونه

خاله فاطمه اصلا اجازه ندادی لباساتو عوض کنیم و با همون

لباس خواب رفتیم اونجا موقع ساعت تحویل واست جالب بود

همه وقتی دست زدیم و روبوسی کردیم قیافه تو هم دیدنی بود

بعد از ساعت تحویل هم عیدی تو از خاله و عمو گرفتی واونم یه

تی شرت و شلوارک بود و تو هم دوستشون داشتی .

خلاصه سال جدید رو با یه دنیا آرزو شروع کردیم و آرزو دارم

سال خوبی رو با تو فرزند دلبندم در کنار هم داشته باشیم و

همیشه در صحت و سلامتی باشی

آمین یا رب العالمین

اول یه عکس از کیان کنار ۷سین پارسال

اینم یه عکس از هفت سین امسال

 اینم چند تا عکس از کیان کنار سفره ۷سین

مامان قربون این همه ژست بره

 

نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 20:42 توسط طاهره| |

 

اس ام اس جدید تبریک ولنتاین بهمن ماه ۹۰

ولنتاین همه اونایی که دوستشون دارم مبارکککککککککککککککککک

کیان عزیزم ولنتاین تو هم مبارک

امیدوارم که عشق و دوستی رو تو زندگیت یاد بگیری  و

به بقیه هم یاد بدی

 

نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 12:26 توسط طاهره| |

وقتی ۲۴هر ماه میرسه و میام تبریک بگم واسه اینکه ۱

ماه بزرگترشده ای و  شیرینی هات بیشتر شده و اینکه

شیطونی هات به اندازه ۱ماه بیشتر شده و

بگم که بیشتر وابسته ات شدم و بگم که

خدایا شکرت رو نمیتونم به جا بیارم

و....................................................

خدایا این نعمتی رو که به من دادی

واسه همیشه واسم حفظش کن حتی

روزی رو که من نباشم

عزیزم ۲۱ماهگی ات مبارک

تو این هفته یاد گرفتی که وقتی بهت میگم

کیان ۵تا به مامان نشون بده ۵تا انگشتای دستتو نشون میدی

یاد گرفتی که وقتی مامان و بابایی صدات میکنن

میری یه جایی قایم میشی و صدات هم در نمیاد

مثلا قایم موشک بازی میکنی

تو این هفته نمیدونم چرا

وقتی میخای چیزی رو بهم بفهمونی و صدام کنی

من رو  بابا صدا میکنی

هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

منم هی میگم من بابا نیستم مامانممممممممممممممممممممم

 

 

نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 12:7 توسط طاهره| |

پسر قشنگ مامان بعد از یک هفته مریضی بالاخره

خوب خوب شد و مامان و بابایی رو خوشحال کرد

عزیز مامان امیدوارم دیگه مریضی سراغت نیاد

این دفعه خیلی اذیت شدی و منم خیلی غصه خوردم

۱کیلو از وزنت آب شد فقط نمیدونم کجا رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سه تا آمپول داشتی که به لطف دوست بابایی زدی .

اگه دارو میخوردی نیازی به آمپول نبود

بزرگ شدی نگی چرا آمپول زدید بهم هاااااااااااااااااااااااااااااااااا

خوشبختانه بعد از یه هفته غذا نخوردن اون رو هم داری

جبران میکنی و این از همه چیز واسه من خوشحال کننده تره

از دیروز هم یاد گرفتی که وقتی میگم کیان ۵تا نشون بده با دستت

با انگشتات نشون میدی

بلد شدی به طوطی میگی طوطو

ماه تو آسمون رو هم نشون میدی و میگی ما-ما-یعنی ماه

قرهای جدید هم توی رقصت بلد شدی

جونت رو بشم با اون رقصیدنت

وای که چه وضویی میگیری به تقلید از ما

نوشته شده در جمعه 21 بهمن1390ساعت 3:14 توسط طاهره| |

دیروز جمعه بود و یه آخر هفته دیگه

امروز حال کیان خیلی بهتر شده بود وماهم که حسابی خوشحال

ناهار چندنفری مهمونمون بودن به مناسبت سالرد ازدواج.جشن امسالمون

تاریخی شد بالاخره این هم خاطره است ومهمونی امروز  واسه روحیه کیان

هم خوب شد همش بازی میکردی و شاد بودی

فقط سرفه های زیاد اذیتت میکردامروز هم باید آمپول میزدی

فقط باید معده ات پر میبود که متاسفانه از صبح که شیر خوردی تا

بعداظهر چیزی نخوردی و آمپول زدنت به تاخیر افتاد

خلاصه شب بردیمت خونه دوست بابایی و اونجا با هزار ترفند

آمپولت رو زدیم .دوست بابایی همش میگفت من که دلم نمیاد

این بچه رو آمپول بزنم

ولییییییی چه میشدکرد؟؟؟؟؟؟

بعد از آمپول همش میگفتی در-در یعنی درد

مامان جون قربون جای آمپولت و اون در گفتنت بشه

الان که دارم ثبت خاطره میکنم روز شنبه ۱۵بهمن هست و

شما در خواب ناز به سر میبری امیدوارم وقتی از خواب بیدارشدی

دیگه سراغی از سرفه هات و مریضی ات نباشه

 

نوشته شده در شنبه 15 بهمن1390ساعت 12:36 توسط طاهره| |

با وجود اینکه نمیخواستم ببرمت دکتر ولی مجبور شدم ۲روز از

آغاز مریضی ات گذشته بودو اصلا تغییری نکرده بودی و غذاخوردنت

که قطع شده بودو شیررو هم به زور میخوردی روز ۳شنبه که مصادف

بود با سالگرد ازدواج من و بابایی بردمت دکتر.

دوباره با دیدن دکتر شروع کردی به گریه کردن و جیغ زدن

یه سری دارو دادو گفتش که سینه ات آلرژی پیداکرده

حالا مگه دارو میخوردی.به محض خوردن دارو بالا میاوردی

واییییییییییییییییی که چقدر نگران شده بودم

دیگه نمیدونستم که چیکار کنم

همش تب داشتی و بی حال .دیگه شیر خوردنت شده بود یه شیشه

در طول روز واین خیلی نگران کننده بود تا اینکه روز پنج شنبه صبح

دیدم که بی حالتر از روز قبل و شیر هم از شب قبلش نخورده بودی

بالاسرت نشسته بودم و واست اشک میریختم نمیدونستم دیگه

چیکار کنم اون کیان بلا که لحظه ای نمی نشست حالا بی حال

افتاده بود و همین آزارم میداد.خلاصه زنگ زدم به بابایی و گفتم

که بیاد تا ببرمت دکتر.با چشای گریان بغلت کردم و بردمت

وایییییییییییی که چه حالی داشتی میگفتی آب میخوام ولی

تا میدادم بهت بالا میاوردی

بردیمت دکترو شرح حالت رو گفتیم و قرار شد به جای دارو

آمپول بزنی همین طوری که تو بغل بابایی بودی دکتر آمپول

بهت زد.کلی ناله و گریه کردی

اومدیم خونه و دیگه بی حال تر از قبل افتادی

دوساعتی گذشت و کمی شیر خوردی و مارو کلی خوشحال

کردی و منم که کلی نذر و نیاز کردم واست .

مامانی قربون تو بره که هیچوقت بی حال نبینمت

تاشب همش خواب بودی و منم که خسته تر از تو

واسه سالگرد ازدواج من و بابایی واسه جمعه مهمون

دعوت کرده بودم و کاریش نمیشد کرد .تو که خواب بودی

کارامو کردم و خدارو شکر زود تموم شد.

دیگه شب حالت خیلی بهتر شد و تونستی از جات پاشی و

کمی ورجه وورجه کنی .

من و بابایی هم خوشحال از اینکه حالت بهتر شده و انگار

دنیارو بهمون داده بودن .

واقعا که آدم تا و قتی پدر و مادر نشه حتی درک کردن اسمش

هم سخته .

تو این روزای مریضی کیان همش به فکر مادرای بچه های بودم

که مریضی های بد و ناعلاج دارن .من که با یه مریضی ساده

کیان اینقدر عذاب کشیدم و گریه کردم اونا چی میکشن ؟؟؟

با این سرماخوردگی کیان ۱کیلو از وزنش کم شدو منم که بانخوردنهای

کیان اینهمه اذیت شدم نیم کیلو کم کردم که البته وزن کم کردن من

بد هم نبود .منم که خوشحال از این نیممممممممممممم کیلو

دعا میکنم که فرزندم در پناه حق همیشه سالم باشه و هیچوقت

مریض نباشه

الهییییییییییییییییییییییییی آمین

 

 

نوشته شده در شنبه 15 بهمن1390ساعت 12:18 توسط طاهره| |

اس ام اس تبریک سالگرد ازدواج

از وقتي با هميم روزها و روزها گذشته چه تلخ چه شيرين معبود را شاكرم كه در تلخيها كنارم بودي و در شاديها را به كامم شيرين تر كردي
عزيز لحظه هاي بيقراريم سالگرد ازدواجمان مبارك

 

 

پسر قشنگم ۸ سال پیش در چنین روزی

من و بابایی تصمیم به یکی شدن گرفتیم و ۸سال که

در کنار هم شاد و خوشبختیم و من از این بابت خوشحالم

البته خوشبختی ما با وجود تو تکمیل تر شد

سال ششم یکی شدنمان تو اومدی تو دلم و در چنین روزی

۴ماه و ۱۷ روز بود که تو دلم بودی

سال هفتم یکی شدنمان

۷ماه و ۱۷ روزت بود که کنارمون بودی و مارو خوشبخت تر کردی و

امـــــــــــــــــــــــــســـــــــــــــــال در چنین روزی

۱سال و ۷ماه و ۱۷روزت میباشد

و این روز قشنگ رو با تو فرشته مهربون جشن میگیریم

جشن این روز قششنگ رو موکول کردیم به روز جمعه

همسر مهربانم

بازهم تبریک واسه این روز قشنگ و رویایی

و به یاد این روز زیبا ۸مین شمع رو خاموش میکنیم و

 

باهم وارد نهمین سال یکی شدن میشیم

dating smiley for orkut, myspace, facebookdating smiley for orkut, myspace, facebookdating smiley for orkut, myspace, facebookdating smiley for orkut, myspace, facebook

مامان جون و باباجونم تبریکککککککککککککککککککککککککککککککک

animated smiley faces for orkut, myspace, facebook

 

نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 20:11 توسط طاهره| |

دیشب به اتفاق دوستان رفتیم رستوران حبشی واسه خوردن

قهوه که یه رستوران کاملا سنتی با دکوراسیون کاملا حبشی

موزیک حبشی روشن بود و خیلی هم شاد بود کیان جون

هم که همینطوری بدون آهنگ میرقصه این موزیک شاد شد

مزید بر علت و شروع کرد به رقصیدن کودکانه خودش

وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

مامان قربونت بره الهی گارسونارو هم به وجد آورده بود

اونا هم از خدا خواسته شروع کردن به همراهی کردن کیان و

صدای موزیک هم هی رفت بالا .تعجب کرده بودم که کیان

چرا یهو اینطوری شد .به قول خودمون جوگیر شده بود

خلاصه کلی ذوق کردو مارو خندوند

تا صدای آهنگ قطع میشد شروع میکرد به اعتراض کردن

قربون پسر رقــــــــــــــــــــاص

نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 19:46 توسط طاهره| |

دیگه نمیدونم باید چیکار کنم که سرما نخوری من که این همه

ازت مراقبت میکنم مواظبت میکنم ............................

دیروز از خواب که بیدار شدی سرفه های بدی میکردی سینه ات

داغون بود غذا هم که دیگه ماشالا چه عرض کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا میای به غذا بیای و غذا خوردنت خوب شه دوباره مریض میشی .

دوباره از اشتها افتادی و تا شب فقط شیر خوردی .

دیشب با صدای سرفه بیدار شدی و شروع کردی به استفراغ

کردن.الهی بمیرم هر موقع اینطوری میشی میترسی

صدای ضربان قلبت رو میشنیدم و دست و پات هم میلرزید

یه کم که آروم شدی خوابیدی تو خواب ناله میکردی

تا الان که چیزی نخوردی دارو بهت میدم دیگه دکتر

نبردم که نصف عمرت با دیدن اون تموم شه .

الان هم خوابی دعا میکنم از خواب که بیدار شدی

دیگه سرفه نکنی.آمین

نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 19:39 توسط طاهره| |

تو این ۴سالی که اینجا هستم بوی ایران رو به وضوح حس نکرده

بودم یکی از ایرانی های مقیم یه رستوران با غذاهای ایرانی

زده و دیشب افتتاحیه اش بود

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

 شب خوبی بود همه ایرانی ها بودن

و کیان هم جزیی از اونا بود

غذاهای ایرانی با طعم ایرانی و همه چیز با رنگ و بوی ایران

اسمش هم گذاشتن

TEHRAN RESTURANT

کلی شیطونی کردی و بازی کردی

غذای اونجارو هم دوست داشتی

آخرش هم خرابکاری کردی و مجبور شدیم زود برگردیم خونه تا

اذیت نشدی 

متاسفانه عکسی برنداشتم که بزارم ایشالا تو فرصتای بعدی

 

نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 12:43 توسط طاهره| |

پسر ناز مامانی که تو این سرما ی نه چندان زیاد آفریقا

سرما خورده بود به شکرانه زود خوب شد و گرفتگی صدای

قشنگش بهتر از قبل شد و حالا که میخواد مارو صدا کنه ته

صداش هنوز کمی گرفتگی داره.

بعد از اینکه مریضی ات خوب شد دوباره شروع کردی به خرابکاری

و این خرابکاری ات واقعا حال مامانی رو گرفت

مشغول کار کردن با لب تاپ بودم که با اصراری که کردی و

میگفتی که بزارش رو زمین منم به حرفت گوش کردم که نباید میکردم

لب تاپ رو گذاشتم رو زمین و رفتم تو آشپزخونه و از اونجا فقط

صدای باز و بسته شدنش رو میشنیدم که عصبانی شدم و

اومدم ازت گرفتم و شروع کردی به جیغ زدن و منم بیخبر از

اینکه چه بلایی سرش آوردی

خــــــــــلـــــــــــــــــــــــــــــــــــاصـــــــــــــــــــــــــــه

فردای اون روز روشنش کردم دیدم بله دیگه روشن نمیشه

واییییییییییییییییییییی که چه حرصی خوردم

حالا از کجا لب تاپ بیارم

دیگه وبلاگ رو از کجا آپ کنم

دیگه دیگه دیگههههههههههههههههههههههههههههههه

همش دنبال یکی بودیم که لب تاپ رو بدیم ببرن ایران

دوباره کی میخواد بیارهههههههههههههههههههههههه

فقط حرص خوردم

تو این دوهفته هم دیگه سراغش نرفتم

تا اینکه دیشب به دوست بابایی نشونش دادیم که یهو گفش

وااااااااااااااااااااااااا این که روشن میشه

هاهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ولی واقعا نفهمیدم که اون روز چرا روشن نشد

زدم تو شارژ روشن نشد

نمیدونم چش بود

ولی شکر خدا مشکلی نداشت

فقط دوهفته حرص خوردم

این بود علت غیبت دوهفته ای مامان

نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 10:39 توسط طاهره| |

دومین روزی که کیانم مریضی و شکر خدا مریضی ات شدید نیست

امروز صبح ساعت ۷:۳۰ بیدار شدی و دیگه نخوابیدی و وقتی

شروع به نطق کردی فهمیدم که صدات گرفته

امروز دیگه تب نداشتی و سرفه هم نمیکنی

همش بازی کردی و کمک مامان تو کاراش بودی

از دیروز اصلا غذا نخوردی و تلاش ماهم بی فایده بوده

البته صبح سرلاکت رو خوب خوردی

مامان جون دیروز واست یه شیشه جدید خریده ولی اصلا دوسش

نداره امروز که خواستم باهاش بهت شیر بدم از دستم میگرفتی و

پرتش میکردی و میگفتی بد-بد (ب با فتحه )منم دیگه اصرار نکردم و

شیشه قبلی ات رو دادم شیرتو خوردی و خوابیدی

و تا الان که من دارم ثبت خاطره میکنم بیدار نشدی

شـــــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــریـــــــــــــــــــــنــــــــــــــــم

صدای گرفته ات هم قشنگه

animated kissing smiley for orkut, myspace, facebook

نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت 17:1 توسط طاهره| |

عزیزم بیست ماهه شدی

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

۲۰ ماهه که شب و روزم با تو میگذره وچراغ خونمون شدی

اصلا باورم نمیشه وقتی نگات میکنم همش پیش خودم میگم

وایییییییییییییییییی این بچه منه؟انگار باورم نمیشه

عزیزم بیست ماهگی ات مبارک

۲۴هرماه یاداون روزی ام که تو رو گذاشتن تو آغوشم

و مثل تو انگار تازه از مادر متولد شده بودم چراکه دنیای

جدیدی رو میخواستم با داشتن تو آغاز کنم و چه زیباست

با تو بودن فرزندم .

ولی شروع ۲۰ ماهگی ات با مریض شدنت آغازشد

امروز ساعت ۵صبح با گریه هات از خواب بیدار شدم

هر چی سعی کردم که شیر بهت بدم اصلا نخوردی و سعی کردی

از تختت بیای بیرون .مدام گریه کردی و از این اتاق به اون اتاق رفتی

واقعا نمیفهمیدم که چت شده .یکبار استفراغ کردی و تا به بدنت دست

زدم فهمیدم که تب کردی و انگار دنیا رو سرم خراب شد

بابایی هم از خواب بیدار شد و ماجرا رو فهمید ۱ساعتی نخوابیدی

و قتی مارو خوابوندی خودت هم خوابت برد .تبت کمتر شده بود و

تصمیم گرفتم صبح ببرمت دکتر .

دوباره ساعت ۹با گریه از خواب بیدار شدی و دیگه هم نخوابیدی

زنگ زدم به بابا و واسم ماشین آورد خودش نمیتونست باهامون

بیاد دکتر خودم و خاله شادی بردیمت دکتر.

وای که موقع معاینه چقدر گریه کردی .دکترت گفت که لوزه هات

متورم شده و عفونت کرده .کلی واست دارو نوشت و اومدیم خونه

الان خوابیدی و هر از گاهی با ناله از خواب میپری

ایشالا که به زودی خوب شی نازنیم که مریض بودن تو

مساوی با هزار غصه تو دلم

 

نوشته شده در شنبه 24 دی1390ساعت 16:25 توسط طاهره| |

سلام به این پسر نازو ورجولک مامان

چندین هفته است که آخر هفته هایی با بی خوابی های فراوون داریم

آخر هفته ای که گذشت همراه با دوستان برای جمعه برنامه کله

پاچه به صرف صبونه داشتیم بنابراین کله پاچه رو گذاشتیم بپزه

 که واسه صبح آماده باشه نزدیک ساعت ۱شب بود که وسایل

خوابت رو آماده کردیم و رفتیم تو رختخواب که جنابعالی بخوابی

و واسه صبح مشکل بی خوابی نداشته باشی منم ساعت رو واسه

۵کوک کردم که کله پاچه نسوزه ۱ساعتی تلاش کردیم که بخوابی

ولی نزدیک خواب رفتنت بود که صدای جیغت رففت آسمون و از

جات پاشدی و از اتاق رفتی بیرون .نشون به اون نشون که تا ساعت

۴/۳۰ صبح نخوابیدی و مدام غر زدی و ازم هم میخواستی که باهات

بازی کنم نمیدونم چت بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم دیگه ساعت رو ازرو کوک برداشتم و تا خود صبح بیدار بودم و

به کله پاچه سر زدم و کارامو کردم  و وسیله واسه پیک نیک

جمع کردم .خلاصه با کلی دردسر و گریه خوابیدی و صبح هم

رفتیم پیک نیک و حسابی بهت خوش گذشت منم که خیلی

خسته بودم و کلافه از شب قبل بودم بابایی زحمت نگهداری تو

رو کشید و تا موقع برگشتن به خونه با من کاری نداشتی

همینجا جا داره از همسر عزیزم که  پا به پای من تو مراقبت از

کیان همراهیم میکنه تشکر کنم

تو مسیر برگشت تا خونه خوابت بردو ۳ساعتی رو خوابیدی.

میخواستم از مامانای دیگه هم بپرسم نی نی های اونا هم شبا

واسه خوابیدن نحسی میکنن یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و تا صبح چند بار واسه شیر خوردن از خواب پا میشن ؟

 

کیان همراهیم میکنه تشکر کنم

 

 

نوشته شده در شنبه 24 دی1390ساعت 16:6 توسط طاهره| |

Design By : nightSelect.com