X
تبلیغات
کودکم تو فردایی و امروزت در غبار زمان...


























کودکم تو فردایی و امروزت در غبار زمان...

خاطرات روزانه فرشته ای کوچولو به نام کیان

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
نوشته شده در سه شنبه 7 دی1389ساعت 20:29 توسط طاهره|

CafeMom Tickers
نوشته شده در سه شنبه 7 دی1389ساعت 18:4 توسط طاهره|

یه روز داشتم با یه عالمه غصه میومدم اینجا ولی الان دارم

همون غصه هارومیزارم و میرم و همرام یه عالمه تجربه

و خوشحالی.روزی که میومدم فرشته ای مث کیانونداشتم

ولی خدای مهربونم اونو بهم داد که تواین غربت بهم سخت

نگذره و همدمم باشه .روزی که اومدم کسی رو به غیر خدا

نداشتم ولی همون خداچندتادوست خوب دادکه الان جداشدن

ازشون سخته .دلبسته اینجاشدم ولی باید رفت .....

زبانم قاصره از نوشتن....

تو چند سال خدا خیلی چیزارو ازم گرفت و لی خیلی چیزای

بهتر بهم دادو ازش ممنونم

روزی که اومدم ۸۷/۲/۲۸بودو امروز ۹۱/۷/۲۶

همش تجربه بودو تجربه ............................

هدیه قشنگم پسرم کیان بود ...

الان که دارم میرم سرمایه زندگیم ۲سال و ۴ماه و ۲روزشه

وخدارو بازهم شکر میکنم و به خاطر ناشکری هام توبه

کیانم تواین روزها...............................

 

دستشویی شو میگه .دیگه خوب حرف میزنه و درخواستهایی

رو که داره روخوب بیان میکنه .

امشب به امیدخدا میریم سفرترکیه چندروزی اونجا هستیم و

بعدش ایران .امیدوارم که تواین سفرکیانم اذیت نشه و به

خاطرسردی هوا نگرانم .تواین سفر خاله جون و یکی از

عموهای کیان مارو همراهی میکنن و از الان بیقرارم

بعد از این سفر اگر عمری باقی بود حتما میام و

خاطرات سفرو عکس میزارم

از دوستان خوبم که گهگاهی سرمیزدن به این وبلاگ

خداحافظی میکنم .

نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر1391ساعت 10:50 توسط طاهره| |

من و پسرم کیان روزای سختی رو باهم داریم چرا که کیان

دیگه باید وقت دستشویی رفتنشو به مامانی بگه و فکرمیکنم

کارسختیه بااین وجود هردودرتلاش سختی هستیم .دقیقایک

هفته گذشته از تاریخ شروع(۱۹شهریور)ولی تا به امروز هنوز

موفق نشدم و همچنان ادامه داره .چندین جارو توخونه خرابکاری

کردی.ولی فدای سر پسرم. من به اون روز فکرمیکنم که دیگه

پسرک کوچولوم بدون پمپرز باشه.

یه روز میام و این موفقیت رو اعلام میکنم

نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور1391ساعت 13:7 توسط طاهره| |

سلام مامانی نمیدونم میتونم خوش قولی کنم یانه ولی میدونی

که مامان وقت کنه و آقاکیان اجازه بده حتمامیام و شیطونی هاتو

مینویسم تاببینی درآینده که چه هاااا کردی

واسه امروز جمعه واسه رفتن به باغ قرارگذاشته بودیم.جنابعالی

شب قبل طبق عادت هرشب دیرخوابیدی و صبح هم بااجازه

ساعت ۶ازخواب باجیغ بیدارشدی ولی نمیفمیدم که چته

نیم ساعتی گریه کردی دیگه داشتم نگرانت میشدم که

 شکرخداکم کم آروم شدی .هنوزنتونستم علت

بیدارشدنهای مکررت تویشب روبفهمم و هنوزهم

ادامه دارهخلاصه حاضرشدیم تابه قراردوستان برسیم

.دیگه ازدرخونه که رفتیم

بیرون خوب شدی و سرحال .رفتیم باغ یکی ازدوستان

و کلی بهت خوش گذشت .بعدازیه عالمه شیطونی

 ۳ساعتی خوابیدی و حسابی استراحت کردی الان

هم منزل تشریف نداری و با

مسیح که خیلی دوستش داری رفتی بیرون تفریح.

نمیدونم خسته نشدیییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟

یه روز خوب بود و خداروشکر بهت خوش گذشت

تمام مدت کنارآب بودی و سنگ مینداختی توی آب و بعدش

هم میگفتی توی دروازه................................

مگه گله مادر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

توی این عکس از خستگی هلاک شده بودی و خوابیدی

عاشق ژستای خوابتم

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 10 شهریور1391ساعت 21:8 توسط طاهره| |

تبریک تولد کودکان

۲۴خردادتولددوردونه ام کیان بودکه

چون ایرانبودیم و مشغله زیادبودفرصت

 نشدبیام و عکساشو بزارم حالا کیان

 اومد باعکساو خاطراتش

روزتولدت روزی که دنیای تازه ای برای من شروع شد.و هرسال

یادآور۲۴خرداد۸۹است

امسال روز تولدت بابایی پیشمون نبود مث روزی که به دنیا

اومدییه جشن کوچک گرفتم واست عشقم کنارمامان بزرگا

خاله هاو دخترخاله هاو...

بهمون خوش گذشت و همینطور به خودت تازه داری میفهمی

که تولدو..چیه؟خیلی اذیت نکردی و بچه خوبی بودی

کلی کادویی گرفتی و کلی هم عکس

ایشالا سال دیگه خونه خودمون ایران

ایــــــــــــــــــنم چندتااز عکسای کیان

قربون همه ژستات بره مامان

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 7 شهریور1391ساعت 15:25 توسط طاهره| |

سلام به پسرکم و همه اونایی که اومدن به وبلاگ کیان جون سرزدن و

دیدن که همون مطالب گذشته است و به روز نیست .

از یکی از دوستام شنیدم که وبلاگش نیست و نابود شده منم کمی دلسرد شدم

که بیام و خاطرات کیان جون رو ثبت کنم

از زمانی که رفیم ایران و برگشتیم اتفاقات زیادی افتاد کیان چندماه بزرگتر شده و

فهمیده تر از قبل حرف میزنه و خوب خوب با اطرافیانش ارتباط برقرار میکنه

اومدم که بگم روزها چه زود میگذره و پسر منم زود داره بزرگ میشه

شیطنتهاش زیاد شده و به مامان فرصت هیچ کاریو نمیده فقط وقتایی که خوابه

میتونه به کارایی که کیان زیاد توش دست میبره برسه

این سفری که باکیان به ایران داشتیم توخاطر کیان مونده و حالا که برگشتیم

خیلی از خاطرات روتکرار میکنه .دیگه اسم عموها و خاله هارو بلده و کارایی

رو که ازشون دیده رو میگه و انجامشون میده

شیرین تر از قبل شده و دل همه رو میبره

ایران که بودیم جشن تولدت روداشتیمکه به هممون خوش

گذشت .

حالا عکساشو میزارم که دوستان ببینن

الان خیلی از کلمات رو میگی و کارت هم فقط شده تقلید از مامان و بابایی

مامان داره سعی میکنه که کلمات انگلیسی یادت بده و تا الان هم موفق بوده

و خونه خیلی حوصل سرمیره و همش دوس داری بری گردش

به بزرگتر از خودت خیلی زور میگی

هنوز نتونستم از پمپرز و شیربگیرمت

نمیدونم چرا شایدتنبلی................................

امروز ۷شهریور تولدمامانی ونمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت

و یا بی تفاوت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به گذشته فکرمیکردم به سالهایی که اومد و رفت و به سالهایی

که خواهد آمد.و..................

بعدا میام و یه عالمه عکسای پسرقشنگمو میزارم

امشب فقط اومدم که بگم مااومدیم دوباره

 

 

نوشته شده در سه شنبه 7 شهریور1391ساعت 5:12 توسط طاهره| |

این روزا کیان در ایران حسابی بهش خوش میگذره

سرش حسابی شلوغه و هر روز یه جایی هستش و گاهی اوقات مامان رو از بهونه گیری

های باباش کلافه میکنه .من و کیان جون در تاریخ ۱۹اردیبهشت اومدیم ایران و هنوز برنگشتیم

بابایی حسابی دلش تنگ شده و واسه کیان  و ناگفته نمونه که کیان هم اظهار دلتنگی میکنه

.دلتنگی کیان با گریه کردنهای طولانی اون هم در آخر شب و بدون هیچ علتی است .

اون موقع است که میفهمم کیان دلش تنگ شده واسه باباو ولی هیچ کاری نمیتونم بکنم

کیان جون  چند ساعتی که تو هواپیما بودیم اذیت نشدو خداروشکر ارتفاع هم باعث نشد

گوشاش اذیت شه.فقط تا تونست شیطونی کردو اصلا هم نخوابید .

خلاصه بعد از شیطونی کردن های کیان جون رسیدیم تهران و فقط موقعی که  هواپیما

میخواست بشینه حسابی ترسیدو شروع کرد به گریه کردن

عموی کیان جون اومده بود فرودگاه  و با دیدن کیان حسابی تعجب کرده بود

البته کیان هم غریبی میکردو ۱ساعت اول سمتش نمیرفت

خوب من میرم و هر موقع که فرص شد میام و ادامه خاطرا ت رو ثبت میکنم

نوشته شده در یکشنبه 14 خرداد1391ساعت 18:5 توسط طاهره| |

وای که چقدر خوشحالم که دوباره میرم ایران

البته اینا هم از زبان مامانی هم کیان .

کیان جون باید قول بده که تو این مدتی که ایران هستیم

مامانو اذیت نکنه و بهونه بابایی اش رو نگیره .از این بابت

خیلی نگرانم .چون شدیدا وابسته باباجونشه .

غذاشو خوب بخوره تا وقتی برگشتیم بابایی ببینه که بزرگتر

از الان شده.

کمتر از ۲۴ساعته دیگه ماسفرخودمون رو شروع میکنیم و

آرزو دارم سفر خوبی باکیان جون داشته باشم و خستگی

سفرکیان رو اذیت نکنه .

این دومین سفری که من و کیان جون باهم هستیم .ما

بعداز ۱ماه برمیگردیم بایه عالمه خاطره و عکس .

احتمالا تولد کیان امسال تو ایرانه و در کنار خانواده .

تا گزارش بعدی که نمیدونم کی باشه

خــــــــــــــــــــــدانگـــــــــــــــــــــهـــــــــــــــــدار

 

نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 4:13 توسط طاهره| |

اول از همه به امیرعلی جون پسرخاله کیان جون تبریک واسه ختنه اش که

بالاخره طلسمش شکسته شد و دیروز انجام شد .همش یاد اون روزی افتاده

بودم که کیان ختنه شد چقدر استرس داشتم و نگران بودم .

خداروشکر به سلامتی و بدون هیچ دردسری ختنه اش انجام شد

همون دکتر کیان انجام دادو عالی بود.دیشب که واسه عرض تبریک زنگ زده

بودیم ایران همه قضایا تعریف شدو آقا دوماد تشریف برده بودن بیرون

یعنی به این سرعتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

دومین خبر مهم اینه

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

من و کیان جون داریم واسه یه مدت کوتاه میریم

.

.

.

.

.

ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــران

آخ جون

 البته این آخ جون از طرف کیانه هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دیگه حوصلت سر نمیره و تو خونه آویزون مامان نیستی

تازگیها کیان میگه

خونه ..............اونه

مخصوصا وقتی بیرونیم و داریم برمیگردیم و نزدیک خونه

میشیم همش میگه مامان مامان اونه اونه

اگه هم خیلی بهش خوش گذشته باشه میگه

مامان مامان اونه نه نه نه

جاهایی رو که باهم میریم رو بلده چراکه وقتی از کنارشون رد

میشم مثلا میگه نون-یعنی جایی که نون خریدیم

بق(برق)جایی که برق میخریم

پتزا .پیتزافروشی

این روزا................

بیشتر از همیشه دوستت دارم و خدارو به خاطر داشتنت

شکر میکنم .

نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 19:27 توسط طاهره| |

از زبان کیان کوچولو ...

فردا تولد بهترین بابای دنیاست

آره تولد باباجون من بابافرزاد خودم که به اندازه یه دنیا

دوستش دارم و اینقدر بهش وابسته شدم که اگه ۱ساعت

نبینمش دلم واسش تنگ میشه و اونم اینقدر منو دوست داره

که به عشق من میاد خونه که با خنده های من همه خستگی

هاش فراموش میشه .

دوستت دارم باباجون

تولدت مبارک

میدونم یه روزی شما هم با اومدن به این دنیا دل مامان و باباجونت

رو شاد کردی و یه دنیا شادی رو به خونشون آوردی

امیدوارم سالهای سال کنار هم باشیم و منم بتونم فرزند صالحی

واسه شما و مامانی باشم

تــــــــــــــــــــــولـــــــــــدت مــــــــــــــبارک

مامان جون مینویسه .........

کدامین هدیه را به قلب مهربانت تقدیم کنم که خود گنجینه

زیباییهای عالمی؟

همسرعزیزم و پدر مهربان

تولدت مبارک با تقدیم هزاران گل رز

 

نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 23:29 توسط طاهره| |

امیرعلی جون تولدت مبارک

فردا تولد امیرعلی.ای کاش ماهم

اونجابودیم

امیرعلی پسر خاله کیان جونه که

۲ماه از کیان بزرگتره و تو این ۲سال

فقط ۲ماهشو باهم بودن و تو همون

۲ماه هم همش با هم میجنگیدن و

میزدن همدیگرو.

امسال هم مث پارسال تولدش نیستیم و

از همینجا روی ماهشو میبوسم و دلم هم

حسابی تنگشه .

خاله جونی تولدت مبارک

اینم عکس امیرعلی جونه که البته

این عکس واسه تابستون گذشته است و

عکس جدیدی ازش ندارم که بزارم.

 

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 22:44 توسط طاهره| |

اینجا هم رستوران ایرانی.

مامانی چرا میزو اینطوری چسبیدی

 

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 21:0 توسط طاهره| |

دیروز که جمعه بودو شب نشینی خونه یکی از دوستان

بودیم طبق معمول همیشه کیان شروع کردبه شیطنت و

بازیگوشی .میوه و بقیه چیزها روی میز بود هرازگاهی کیان

کیان یه دستی توش میبردو با چشم غره های من مواجه میشد

من که حواسم به صحبت کردن بود اومد چاقوروبرداشت و واسه

خودش شروع کرد به مثلا پوست کردن خیار

هی من گفتم کیان بده من

کیان بده به من

گوش نداد که نداد

صاحبخونه هم نظرش این بود که ازش نگیریید که اگه دستش

رو برید هرگز سمت چاقو نره و بترسه ولی من اعتقادی به این

حرف نداشتم و اصرار میکردم که چاقو رو ازش بگیرم که

یــــــــــــــــــــــهو با جیغ کیان ۱متر از جاپریدم

بچم انگشت شتش رو بریده بود و کلی هم خون اومد

حالا مگه میذاشت که دستش رو چسب بزنیم حالا از چسب هم

میترسد اینقدر گریه کرد که آخر مجبور شدیم چسب رو هم بکنیم

از دستش ولی ۱ساعتی سمت چاقو نرفت که نرفت

ولی بعدش ۲بارهههههههههههههههههههههههه

امان از دست این وروجک

فردای اون روز هم همش یادآوری میکرد

انگشتش رو نشون میدادو میگفت

عمویعنی خونه عمو دستم اینطوری شد

قربونت بره مامانی

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 1:44 توسط طاهره| |

بــــــــــــــــاتــــــــاخیر....

۲۱فروردین سالگرد روزی بود که موهاتو واسه اولین بار

کچل کردیم و وای که چه روزی بود چقدر گریه کردی و

از اونجا بود که تصمیم گرفتم که دیگه هیچوقت این کارو نکنم

وای که چقدر هم تو رشد موهات تاثیر داشت

همش الکی بود ای کاش به حرف کسی گوش نمیکردم

یه عکس از اولین روز کچلی اش (۱۱ماهگی)

این یکی هم کیان با ۱سال تفاوت

و همینطور ماهگرد تولد دوردونه مامانی در ۲۴فروردین

یعنی شاهزاده مامانی ۲۳ماهه شدههههههههههههههه

هرروز که میگذره و شاهد بزرگ شدنت هستم میفهمم که

هیچ لذتی بالاتر از این نیست ...........

نازنینم دوست دارم و بهت میبالم

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 1:23 توسط طاهره| |

سلام ........................

بعد چندباری که دوستان زحمت کشیدن و کیان رو به خاطر

کمردردم چندروزی نگه داشتن (که البته ازشون واقعا ممنونم)

کیان کمی لجباز-بهونه گیرو البته وابسته تراز قبل شد

البته این  وابستگی اش این طوری شده بود که وقتی برمیگشت

خونه اصلا ازم جدانمیشد و همش دنبالم بود حتی..

واین خیلی اذیتم کردو احساس کردم خلا منو فهمیده

حتی تو اون چندروز که بابای اش بهش غذامیدادو کارای دیگه ....

دیگه بعد این چندروزکه دیگه نمیزاشت و میگفت مامان -مامان

دیگه لطف الهی هم شامل حالم بود و کمرم بهتر شد و کیان هم

برگشت به روزهای قبل.........

 

نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391ساعت 14:39 توسط طاهره| |

۱-عمه   

          

۲-عمو

 

۳-آله(خاله)

 

۴-داز(گاز)

 

۵-ماس(ماست)

 

۶-آس(آش)

 

۷-اس با ضمه(سس)

 

۸-تش(ترش)

 

۹-نن با ضمه(تند)

 

۱۰-ببات(موبایل)

۱۱-بوس

 

۱۲-برد

 

۱۳-پتا(پیتزا)Emoticon Eating Spaghetti, pastaددابا فتحه(غذا)

 

۱۴-تتی(کشتی)

 

۱۵-اونه(خونه)

 

۱۶-تش(با کسره-چشم)

۱۷-بیشی(گربه)Animal321

۱۸-هاپوAnimal243

۱۹-ننون(میمون)Animated26

۲۰-دش(کفش)

 

۲۱ـموز

نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 20:10 توسط طاهره| |

روز طبیعت است و تفریح و تفرج

یه روز آفتابی و گرم که روز مناسبی واسه گردش

بالاخره ۱۳بدر بعد از ۱۳روز عیددیدنی و ددررفتنهای کیان اومد

و باید یه برنامه واسه دومین ۱۳بدر کیان میریختیم پارسال ۱۳بدرو

کنار نیل بودیم و کیان اون موقع ۱۰ماه داشت و یه نی نی تپل و

جیگربود و امسال ۱سال و ۱۰ماه داره .پارسال یادمه لختش کردم

و گذاشتمت توی آب ولی میترسیدی و گریه میکردی و انگاری کلا

از آب میترسی چه تو وان خونه چه توی دریا چه توی رود

خلاصه جونم واستون بگه ۱۳بدر امسال خیلی ۱۳بدر نبود

 ولی بدهم نبودامسال مامانی کیان که من باشم کمردردی

داشتم که تا حالا تجربه اش نکرده بودم .دوستان برنامه پیک نیک

گذاشتن و به اصرار اونها و البته خودم به خاطر کیان چندساعتی

رفتیم و سبزه ای گره زدیم و آش رشته ای پختن و کیان هم تا

دلش خواست نق زدو خاک بازی کرد.ولی در کل بهش خوش

گذشت .امسال ۴مین سالی بود که ۱۳بدرو تو غربت بودیم و

واسه کیان ۲مین سال.و امیدوارم سال دیگه کنار خانواده و در وطن

باشیم .

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 20:9 توسط طاهره| |

big-animated Smileybig-animated Smileybig-animated Smiley

سلام به تکدونه مامانی که الان پیشم نیست و دلم حسابی

تنگشه تازه میفهمم که زندگی بدون اون هیچ معنایی نداره

همش تو فکرشم که داره چیکار میکنه و نکنه بدون من اتفاقی

واسش بیفته. داستان از این قراره که مامان جون کیان که من

باشم چند هفته ای که کمردرد شده و چند روزی که کمردردم

تشدید شده و با دکتر رفتن و این حرفا باید استراحت مطلق

داشته باشم که ایشالا به زودی بهبود پیدا کنم

ولی مگه با وجود کیان میشه .مگه میشه که کیان رو روزی چندبار

بغل نکردو ..............

مگه میشه وقتی جیگر طلای مامانی میگه باهام بازی کن

باهاش بازی نکردو .......

خلاصه دوستانم لطف دارن و هرروز یکیشون زنگ میزنن و میگن

که بیان و کیان رو ببرن که نگهش دارن مخصوصا اونایی که بچه

همسن کیان دارن .روز ۵شنبه یکی از دوستان زنگ زدو گفتش

که میخواد بیاد کیان رو چند روزی ببره پیش خودشون تا اینکه

حال من بهتر بشه ولی من قبول نکردم و گفتم که نمیتونم دوریشو

تحمل کنم ولی چند ساعتی بردمش اونجا و موند

منم که همش دلتنگ و نگران بودم و همش زنگ میزدم و میخواستم

که صداشو بشنوم خلاصه ۳ساعتی ازش دور بودم و وقتی که آوردنش

دوستم میگفت که اصلا بهونه شمارو نگرفته و همش دنبال بازی بوده

و الان هم به زور اومده و از ماشین پیاده نمیشده

مثل اینکه  حسابی بهش خوش گذشته بود

خوب خدارو شکر ..................................

و امروز دوباره این اتفاق تکرار شد و یکی دیگه از دوستام اومد و کیان

رو باخودش برد تا من استراحت کنم

ولی واقعا خونه بدون صدای تو خاموشه و زندگی صفایی نداره

فقط میخوام به یه چیز اعتراف کنم و اون اینه که ...................

بعد مدتهای طولانی من و بابایی با آرامش یه ناهار خوردیم Valentine smiley 043

 

نوشته شده در شنبه 12 فروردین1391ساعت 17:35 توسط طاهره| |

امروز پنجمین روز عیده و مامان زرنگ شده و هی میاد تو وبلاگت و

میخواد که خاطراتتو ثبت کنه .

یه همسایه داریم که واسه کشور اردن هستن و یه پسر کوچولوی

ناز مث کیان دارن و اسمش علی و فقط ۱ماه اختلاف سنی دارن

علی ۱ماه بزرگتر از کیان هست

این علی آقای ما با کیان اصلا نمیسازن و هر موقع همدیگرو میبینن

شروع میکنن به زدن همدیگه .

 

قبلا کیان از علی خیلی میترسید

هر وقت میزدش فقط نگاش میکردو گریه میکرد ولی از ۱ماه پیش

کیان هم یاد گرفته که بزنه و مارو هی خجالت میده

امروز علی اومد خونمون که با کیان بازی کنه

من تو آشپزخونه بودم که صدای جیغ هردو بلند شد وقتی رفتم

که ببینم چی شده دیدم کیان روی علی اقتاده و دارن گریه میکنن

بابایی که شاهد ماجرا بود گفتش که کیان میخواست علی رو بوس

کنه که یهو افتاد روش و سر علی خورد به میز عسلی

طفلی علی از گریه شده بود عین لبو .دوربین کجا بود که فیلم برداره

خلاصه من علی رو بغل کردم و بابا هم کیان رو .

حالا هی این گریه کن و هی اون

وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی سرم رفت

دیگه حالا مگه علی میرفت سمت کیان ازش میترسیدو کیان

هم میخواست بوسش کنه و از دلش در بیاره ولی اون راه نمیداد

خلاصه داستان این که

کیان با کتک اون بچه طفلی رو راهی خونشون کردو ................

این بود دوستی خاله خرسه کیان جان

 

نوشته شده در شنبه 5 فروردین1391ساعت 19:38 توسط طاهره| |

سلام

امروز پنجمین روز عیده و تقریبا هرشب واسه عید دیدنی

به دوستان سرمیزنیم وجیبای کیان پر پول شده ولی هنوز

متوجه عیدی نیستی

با شروع سال جدید کیان هم دامنه لغاتش روبرده بالا و چیزی

نمونده که به دیگه شروع به حرف زدن بکنه

قبلا خیلی از کلمات رو میگفتی البته خیلی نامفهوم که فقط مامان

و بابا متوجه میشدن ولی الان دگه داره همونارو تصحیح میکنه

قبلا ماما الان مامان

غذا----------------ددا

سفره....................دده با ضمه

بادکنک-----------------بادی

مبل--------------------مل با ضمه

ایمان ----------------امان

مسیح--------------منی

افتاد------------------اتاد

بده--------------------بده

پاشو-------------------بادو

آره-----------------------آده

ماست--------------------ماس

ترش.............................تس

تند................................نن با ضمه

موبایل.............................بابایل

چشم ................................تش

سس.......................اس

علی......................ادی

عباس......................عباس وای که مث ماه میگی (سرزبونی)

الان هم که دیگه بیدار شدی و اومدی سراغ من و تمرکز رو بهم زدی

پس تا برنامه بعدیییییییییییییییییییییییییییییییییی خدانگهدار

طوطی سخنگوی مامان

نوشته شده در شنبه 5 فروردین1391ساعت 13:24 توسط طاهره| |

همیشه وقتی به آخر سال میرسم میشینم و از اول سال

تا آخر سال همه اتفاقات رو چه خوب و چه بد مرور میکنم

پارسال سال ۹۰ با شروع سال هدیه ای داشتم که خدا بهم

داده بود و یه سین زیبا مث سین های دیگه بود منظورم پسرم

کیان است .پارسال قرار بود واسه همیشه از اینجا بریم

ولی قسمت نبود و موندگار شدیم

پارسال تولد یکسالگی کیان رو داشتیم که خیلی خوش گذشت

یه سفر به ایران بود که تو تاریخ ۱۱/۴/۹۰بود و برگشتمون ۱۴/۷/۹۰بود

وخیلی اتفاقات دیگه که اگه بخوام بنویسم شاهنامه ای میشه

دیگه همه وقتمو فکرمو وجد کیان گرفته و هر موقع که نگاش میکنم

از اینکه اینقدر بزرگ و شیرین شده لذت میبرم

تو سالی که گذشت کیان ۳بار سرماخوردگی داشت که ۲بارش خیلی

اذیت شد و کلی وزن کم کرد .ولی الحمدالله مشکل دیگه نداشت

عید پارسال کیان ۹ماه و ۶روزش بود و یه کوچولوی تپلی باکلی شیرینی

و امسال ۱سال و ۹ماه و ۷روزش بودو یه پسر شیطون که یه دقیقه هم

یه جا بند نمیشه و وزنش ۱۵کیلو ۶۰۰گرم هستش

امیدوارم که سال به سال که میگذره وقتی که بزرگ شدی

موفقیتهای زیادی کسب کنی ومن هرسال موفقیتهاتو ثبت کنم .

نوشته شده در پنجشنبه 3 فروردین1391ساعت 19:23 توسط طاهره| |

آموزش کاشتن سبزه عید نوروزآموزش کاشتن سبزه عید نوروزآموزش کاشتن سبزه عید نوروز

سلام به گل پسرم که این روزا همدم تنهاییهای مامانه و

وقتی دلم میگیره با یه لبخندت شاد میشم

سلام و صد سلام به جگر گوشه ام که ۳ساله که به یادش و

وجودش شادم و زندگیمونو پر از لبخند و شادی کرده

و تبریک و هزاران تبریک به خاطر

ســــــــــــــــــــــــــــال نـــــــــــــــــــــــو

ســـــــــــــــــــــــــــال جـــــــــــدیـــــــــد Msn Emoticon Easter Eggs  Msn Emoticon Easter Eggs 173.gif Smiley

عزیز کوچولو

عِیــــــــــــــــــــــــدت مبارک

و تبریک به همه کوچولوهایی که با تو تو یه روز و یه ماه به

دنیا اومدن و زندگی مامان و باباهاشونو زیبا کردن

امروز ساعت ۸و ۱۱ دقیقه صبح به وقت اینجا شروع سال جدید بود

حیوان سال جدید اژدهاست و رنگ سال نارنجی

دیشب برای پارسال پایان خوبی داشتیم و برای امسال شروع زیبا

دیشب تولد خاله فاطمه (دوست مامانی )بودوشام دعوت بودیم

رفتیم رستوران و خیلی خوش گذشت و اونجا جشن گرفتیم

و قرار بر این شد ساعت تحویل دور هم باشیم تا تو این غربت

تنهایی دلمون نگیره خلاصه صبح ساعت ۷:۳۰ تورو که خیلی

خواب آلود بودی از خواب بیدارت کردیم و با گریه رفتیم خونه

خاله فاطمه اصلا اجازه ندادی لباساتو عوض کنیم و با همون

لباس خواب رفتیم اونجا موقع ساعت تحویل واست جالب بود

همه وقتی دست زدیم و روبوسی کردیم قیافه تو هم دیدنی بود

بعد از ساعت تحویل هم عیدی تو از خاله و عمو گرفتی واونم یه

تی شرت و شلوارک بود و تو هم دوستشون داشتی .

خلاصه سال جدید رو با یه دنیا آرزو شروع کردیم و آرزو دارم

سال خوبی رو با تو فرزند دلبندم در کنار هم داشته باشیم و

همیشه در صحت و سلامتی باشی

آمین یا رب العالمین

اول یه عکس از کیان کنار ۷سین پارسال

اینم یه عکس از هفت سین امسال

 اینم چند تا عکس از کیان کنار سفره ۷سین

مامان قربون این همه ژست بره

 

نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 20:42 توسط طاهره| |

 

اس ام اس جدید تبریک ولنتاین بهمن ماه ۹۰

ولنتاین همه اونایی که دوستشون دارم مبارکککککککککککککککککک

کیان عزیزم ولنتاین تو هم مبارک

امیدوارم که عشق و دوستی رو تو زندگیت یاد بگیری  و

به بقیه هم یاد بدی

 

نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 12:26 توسط طاهره| |

وقتی ۲۴هر ماه میرسه و میام تبریک بگم واسه اینکه ۱

ماه بزرگترشده ای و  شیرینی هات بیشتر شده و اینکه

شیطونی هات به اندازه ۱ماه بیشتر شده و

بگم که بیشتر وابسته ات شدم و بگم که

خدایا شکرت رو نمیتونم به جا بیارم

و....................................................

خدایا این نعمتی رو که به من دادی

واسه همیشه واسم حفظش کن حتی

روزی رو که من نباشم

عزیزم ۲۱ماهگی ات مبارک

تو این هفته یاد گرفتی که وقتی بهت میگم

کیان ۵تا به مامان نشون بده ۵تا انگشتای دستتو نشون میدی

یاد گرفتی که وقتی مامان و بابایی صدات میکنن

میری یه جایی قایم میشی و صدات هم در نمیاد

مثلا قایم موشک بازی میکنی

تو این هفته نمیدونم چرا

وقتی میخای چیزی رو بهم بفهمونی و صدام کنی

من رو  بابا صدا میکنی

هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

منم هی میگم من بابا نیستم مامانممممممممممممممممممممم

 

 

نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 12:7 توسط طاهره| |

پسر قشنگ مامان بعد از یک هفته مریضی بالاخره

خوب خوب شد و مامان و بابایی رو خوشحال کرد

عزیز مامان امیدوارم دیگه مریضی سراغت نیاد

این دفعه خیلی اذیت شدی و منم خیلی غصه خوردم

۱کیلو از وزنت آب شد فقط نمیدونم کجا رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سه تا آمپول داشتی که به لطف دوست بابایی زدی .

اگه دارو میخوردی نیازی به آمپول نبود

بزرگ شدی نگی چرا آمپول زدید بهم هاااااااااااااااااااااااااااااااااا

خوشبختانه بعد از یه هفته غذا نخوردن اون رو هم داری

جبران میکنی و این از همه چیز واسه من خوشحال کننده تره

از دیروز هم یاد گرفتی که وقتی میگم کیان ۵تا نشون بده با دستت

با انگشتات نشون میدی

بلد شدی به طوطی میگی طوطو

ماه تو آسمون رو هم نشون میدی و میگی ما-ما-یعنی ماه

قرهای جدید هم توی رقصت بلد شدی

جونت رو بشم با اون رقصیدنت

وای که چه وضویی میگیری به تقلید از ما

نوشته شده در جمعه 21 بهمن1390ساعت 3:14 توسط طاهره| |

دیروز جمعه بود و یه آخر هفته دیگه

امروز حال کیان خیلی بهتر شده بود وماهم که حسابی خوشحال

ناهار چندنفری مهمونمون بودن به مناسبت سالرد ازدواج.جشن امسالمون

تاریخی شد بالاخره این هم خاطره است ومهمونی امروز  واسه روحیه کیان

هم خوب شد همش بازی میکردی و شاد بودی

فقط سرفه های زیاد اذیتت میکردامروز هم باید آمپول میزدی

فقط باید معده ات پر میبود که متاسفانه از صبح که شیر خوردی تا

بعداظهر چیزی نخوردی و آمپول زدنت به تاخیر افتاد

خلاصه شب بردیمت خونه دوست بابایی و اونجا با هزار ترفند

آمپولت رو زدیم .دوست بابایی همش میگفت من که دلم نمیاد

این بچه رو آمپول بزنم

ولییییییی چه میشدکرد؟؟؟؟؟؟

بعد از آمپول همش میگفتی در-در یعنی درد

مامان جون قربون جای آمپولت و اون در گفتنت بشه

الان که دارم ثبت خاطره میکنم روز شنبه ۱۵بهمن هست و

شما در خواب ناز به سر میبری امیدوارم وقتی از خواب بیدارشدی

دیگه سراغی از سرفه هات و مریضی ات نباشه

 

نوشته شده در شنبه 15 بهمن1390ساعت 12:36 توسط طاهره| |

با وجود اینکه نمیخواستم ببرمت دکتر ولی مجبور شدم ۲روز از

آغاز مریضی ات گذشته بودو اصلا تغییری نکرده بودی و غذاخوردنت

که قطع شده بودو شیررو هم به زور میخوردی روز ۳شنبه که مصادف

بود با سالگرد ازدواج من و بابایی بردمت دکتر.

دوباره با دیدن دکتر شروع کردی به گریه کردن و جیغ زدن

یه سری دارو دادو گفتش که سینه ات آلرژی پیداکرده

حالا مگه دارو میخوردی.به محض خوردن دارو بالا میاوردی

واییییییییییییییییی که چقدر نگران شده بودم

دیگه نمیدونستم که چیکار کنم

همش تب داشتی و بی حال .دیگه شیر خوردنت شده بود یه شیشه

در طول روز واین خیلی نگران کننده بود تا اینکه روز پنج شنبه صبح

دیدم که بی حالتر از روز قبل و شیر هم از شب قبلش نخورده بودی

بالاسرت نشسته بودم و واست اشک میریختم نمیدونستم دیگه

چیکار کنم اون کیان بلا که لحظه ای نمی نشست حالا بی حال

افتاده بود و همین آزارم میداد.خلاصه زنگ زدم به بابایی و گفتم

که بیاد تا ببرمت دکتر.با چشای گریان بغلت کردم و بردمت

وایییییییییییی که چه حالی داشتی میگفتی آب میخوام ولی

تا میدادم بهت بالا میاوردی

بردیمت دکترو شرح حالت رو گفتیم و قرار شد به جای دارو

آمپول بزنی همین طوری که تو بغل بابایی بودی دکتر آمپول

بهت زد.کلی ناله و گریه کردی

اومدیم خونه و دیگه بی حال تر از قبل افتادی

دوساعتی گذشت و کمی شیر خوردی و مارو کلی خوشحال

کردی و منم که کلی نذر و نیاز کردم واست .

مامانی قربون تو بره که هیچوقت بی حال نبینمت

تاشب همش خواب بودی و منم که خسته تر از تو

واسه سالگرد ازدواج من و بابایی واسه جمعه مهمون

دعوت کرده بودم و کاریش نمیشد کرد .تو که خواب بودی

کارامو کردم و خدارو شکر زود تموم شد.

دیگه شب حالت خیلی بهتر شد و تونستی از جات پاشی و

کمی ورجه وورجه کنی .

من و بابایی هم خوشحال از اینکه حالت بهتر شده و انگار

دنیارو بهمون داده بودن .

واقعا که آدم تا و قتی پدر و مادر نشه حتی درک کردن اسمش

هم سخته .

تو این روزای مریضی کیان همش به فکر مادرای بچه های بودم

که مریضی های بد و ناعلاج دارن .من که با یه مریضی ساده

کیان اینقدر عذاب کشیدم و گریه کردم اونا چی میکشن ؟؟؟

با این سرماخوردگی کیان ۱کیلو از وزنش کم شدو منم که بانخوردنهای

کیان اینهمه اذیت شدم نیم کیلو کم کردم که البته وزن کم کردن من

بد هم نبود .منم که خوشحال از این نیممممممممممممم کیلو

دعا میکنم که فرزندم در پناه حق همیشه سالم باشه و هیچوقت

مریض نباشه

الهییییییییییییییییییییییییی آمین

 

 

نوشته شده در شنبه 15 بهمن1390ساعت 12:18 توسط طاهره| |

اس ام اس تبریک سالگرد ازدواج

از وقتي با هميم روزها و روزها گذشته چه تلخ چه شيرين معبود را شاكرم كه در تلخيها كنارم بودي و در شاديها را به كامم شيرين تر كردي
عزيز لحظه هاي بيقراريم سالگرد ازدواجمان مبارك

 

 

پسر قشنگم ۸ سال پیش در چنین روزی

من و بابایی تصمیم به یکی شدن گرفتیم و ۸سال که

در کنار هم شاد و خوشبختیم و من از این بابت خوشحالم

البته خوشبختی ما با وجود تو تکمیل تر شد

سال ششم یکی شدنمان تو اومدی تو دلم و در چنین روزی

۴ماه و ۱۷ روز بود که تو دلم بودی

سال هفتم یکی شدنمان

۷ماه و ۱۷ روزت بود که کنارمون بودی و مارو خوشبخت تر کردی و

امـــــــــــــــــــــــــســـــــــــــــــال در چنین روزی

۱سال و ۷ماه و ۱۷روزت میباشد

و این روز قشنگ رو با تو فرشته مهربون جشن میگیریم

جشن این روز قششنگ رو موکول کردیم به روز جمعه

همسر مهربانم

بازهم تبریک واسه این روز قشنگ و رویایی

و به یاد این روز زیبا ۸مین شمع رو خاموش میکنیم و

 

باهم وارد نهمین سال یکی شدن میشیم

dating smiley for orkut, myspace, facebookdating smiley for orkut, myspace, facebookdating smiley for orkut, myspace, facebookdating smiley for orkut, myspace, facebook

مامان جون و باباجونم تبریکککککککککککککککککککککککککککککککک

animated smiley faces for orkut, myspace, facebook

 

نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 20:11 توسط طاهره| |

دیشب به اتفاق دوستان رفتیم رستوران حبشی واسه خوردن

قهوه که یه رستوران کاملا سنتی با دکوراسیون کاملا حبشی

موزیک حبشی روشن بود و خیلی هم شاد بود کیان جون

هم که همینطوری بدون آهنگ میرقصه این موزیک شاد شد

مزید بر علت و شروع کرد به رقصیدن کودکانه خودش

وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

مامان قربونت بره الهی گارسونارو هم به وجد آورده بود

اونا هم از خدا خواسته شروع کردن به همراهی کردن کیان و

صدای موزیک هم هی رفت بالا .تعجب کرده بودم که کیان

چرا یهو اینطوری شد .به قول خودمون جوگیر شده بود

خلاصه کلی ذوق کردو مارو خندوند

تا صدای آهنگ قطع میشد شروع میکرد به اعتراض کردن

قربون پسر رقــــــــــــــــــــاص

نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 19:46 توسط طاهره| |

Design By : nightSelect.com